نقطه سر خط...
سلام..
.حس غریبیه.خیلی غریب...اینکه بعد از چند سال بی خبری و نبودن و از همه چیز و همه کس دل بریدن ؛ یه روز مثل امروز دلت هوای گذشته هاتو بکنه....دلت پر بکشه به چند سال گذشته و هی روزا و شباشو که این مدت به زور میخواستی از ذهنت بیرون کنی برای خودت یاد آور بشی...
این چند سال که کم کم گوشه گیر شدم و اوضاع احوال به علاوه ی روحیات و منفی نگری ها و تلخی های خودم دست به دست هم دادن تا حسابی منو به زمین بزنن؛باعث شد افسرده بشم....کم کم و نم نم حس غریب بی کسی و حس اینکه خودتو توی یه چاردیواری کوچولو محصور کنی و دیگه هیچی برات مهم نباشه تو وجودم لونه کرد و منو به سیاهچال تاریکی کشوند که وقتی اولین قدمهامو توش گذاشتم حتی احساس ترس نکردم؛از تاریکی اون سیاهچال نم زده و بوی نم به همراه سرماش تنمو آزار نداد...اونقدر جلو رفتم و رفتم و رفتم که تاریکیش با همه ی تلخی هاش منو بلعید.طوری که مسیر برگشتو گم کردم...
از اون موقع تا حالا؛من؛ندا؛دختر سر سخت و یه دنده و ساکت؛دیگه مثل ندای چهار سال پیش نیستم.توی اون سیاهچال موندم و موندم و میخوام که این روزای موندنو ثبت کنم
کدامين ابليس ...
کدامين ابليس
تورا
اينچنين
به گفتن ِ نه
وسوسه ميکند؟
يا اگر خود فرشتهئيست
از دام ِ کدام اهرمنات
بدينگونه
هُشدار ميدهد؟
ترديديست اين؟
يا خود
گامْصداي ِ بازپسين قدمهاست
که غُربت را به جانب ِ زادگاه ِ آشنائي
فرود ميآيي؟
ميعاد
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم.
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها
بهتمامي
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
چنانچون روحي
که جسد را در پايان ِ سفر،
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد...
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده.
پس چرا عاشق نباشم ؟
من که مي دانم شبي عمـرم به پــــايان ميرسد
نوبت خاموشــــي من سـهل و آسان مي رسد
من که ميدانم که تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قــراري نيست نيست
من که مي دانم اجل نا خوانده و بيدادگر
ســـــرزده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا ........ پس چرا عاشق نباشم ؟
من و جهان من
شمعي روشن كن و به تماشاي آن بنشين .
آيا گمان مي كني شمع در خطي عمودي به پايين مي رود و تمام ميشود ؟ اگر پاسخ تو مثبت باشد ، بنابراين ، بايد گفت كه شمع را در بستر زمان ميبيني .ممكن است دربارهي زندگي خود نيز به همين شيوه بينديشي .
ممكن است بينديشي كه در نقطه اي از يك خط عمودي ، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال ، به دنيا آمدهي و در نقطهي پاييني اين خط عمودي ، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال ، خواهي مرد .
بدين سان ، همهي زندگي خود را بسان شمع ميبيني كه آب ميشود و سر انجام تمام ميشود . تو گمان ميكني كه شمع به پايين مي رود . تو گمان ميكني كه شمع تمام ميشود و ميميرد .
در واقع ، شمع ، نه فقط به پايين ، بلكه در جهات مختلف حركت مي كند . شمع در جهت شمال و جنوب و غرب و شرق نور مي پراكند .
اگر ابزاري عملي و بسيار دقيق ميداشتي ، ميتوانستي ميزان نور و حرارتي را كه شمع در جان مي پراكند اندازه بگيري . شمع به مثابهي تصوير ، حرارت و روشنايي ، جذب تو نيز ميشود. تو به شمع ميماني . تصور كن كه تو نيز ، همانند شمع ، به اطراف نور مي دهي . همهي سخنان تو ، افكار تو و اعمال تو در جهات گوناگون حركت مي كنند و اثر مي گذارند . اگر سخني از سر مهر از تو شنيده شود ، اين سخن ، در جهتهاي گوناگون حركت مي كند ، مي رود و تو نيز با سخن خويش مي روي . ما در هر لحظه دگرگون ميشويم و خود را در صورتهايي تازه آشكار ميكنيم . امروز سخني نامهربانانه با فرزند خود گفتي و با سخن نامهربانانهي خويش ، وارد ساحت وجود او شدي . اكنون افسوس ميخوري كه چرا با او اينگونه سخن گفته اي . منظور اين نيست كه نميتواني با اظهار تاسف و عذرخواهي از فرزندت ، آن سخن نامهربانانه را استحاله ببخشي و آثار سوء آن را بزدايي . اگر اين كار را نكني ، آن سخن تو ، همچون دمل نفرت ، براي هميشه در وجود فرزندت باقي خواهد ماند . تولد دوبارهي ما ، در يك صورت نيست ، بلكه در صورتهاي گوناگون است . و اين مرگ و تولد دوباره ، چيزيست كه در هر لحظه اتفاق مي افتد .
ما مدام در فرزندان ، دوستان ، آشنايان ، همشهريان ، همهي آدمها و همه’ چيزها بسط پيدا ميكنيم .
ما فقط در خود حضور نداريم ، بلكه در همه چيزها حضور داريم .
بنابراين من و تو بايد همهي لحظهها ، روزها ، هفتههاي خود را به تولدهاي تازهي روشني و شادماني و آزادي تبديل كنيم .
فرزندان ما ، تداوم مايند .
ما فرزندان خويش هستيم و آنها نيز عين خود مايند . تو در فرزندانت تولدي دوباره داري . تو ميتواني تداوم خويش را در فرزندانت مشاهد كني . اما تداوم تو ، به فرزندانت ختم نميشود تو در بسياري ديگر نيز تداوم و حضور مييابي.
تو هرگز نميتواني وسعت حضور و تداوم خويش را در چيزها و كسان ديگر حدس بزني .
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
اگر ...
اگر روزی احساس کردی ميخوای گريه کنی
منو صدا کن
به تو قول نمي دهم كه ..... تو رو بخندونم
اما ميتونم باهات گريه کنم!
اگر روزی خستگی تورو وادار به گريز کرد
نترس که منو صدا کنی
قول نميدم که ..... ازت نخوام که اين کارو نکنی
اما ميتونم با تو راهی شوم
اگر روزی حوصله گوش کردن به کسی رو نداشتی
منو صدا کن و .....
قول ميدم که خيلی ساکت باشم !
اما .....
اما اگه يه روزی با من تماس گرفتی و جوابی نيومد .....
زود بيا که منو ببينی ..... شايد به تو احتياج داشته باشم
تنها به تو !
جای پا
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازهای سرودهام برای تو
باز هم به یاد خندههای سادهات
باز هم به یاد اشک بیریای تو،
روبه روی آسمان نشستهام، تهیست
بینوازش صدای آشنای تو
مثل لحظهای که رفتهای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق میدهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصهها پُر است
گرچه نیستند هیچیک، سزای تو،
غصههای تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو
...
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم آدما پای کسی نشستنه
این روزا کار آدما دل های پاک و بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار ادما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونه شون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفایه
جرم تمومشون فقط لذت آشنایه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشمای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر می بینی کسی و که تا ابد منتظره
این روزا مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت می کنن
این روزا فرصت دلها برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرحمه
این روزا هیچ مسافری برنمی گرده به خونه
چشمای خسته تا ابد به در بسته می مونه
همه جا تاريك
جاي هر بوسه شده زخمي
گوني رسته به هر راهي
نه سرشكي ز دل ابري
نه صدايي ز ته چاهي
چه شد آن جام كه هر شام به گردش بود؟
چه شد آن نغمه كه آن مست در اين كو خواند؟
چه شد آن سايه كه رقصيد بر اين ديوار؟
چه شد آن پاي كه جايش دم درگه ماند؟
جاي هر بوسه به هر گونه شده زخمي
جاي هر گل گوني رسته به هر راهي
نه سرشكي كه ببارد ز دل ابري
نه صدايي كه برآيد ز ته چاهي
همه جا سينه تهي از عشق
همه جا گريه درون چشم
همه جا شور بدور از سر
همه جا مشت گره از خشم
همه جا تاريك
همه دلها سنگ
همه لبها سرد
همه جا بيرنگ
نميترسم اگه...!
ميون موج و طوفان و تلاطم تو دست بادهای بی ترحم
رها از بغضم و از خستگی دور منم من!شاخه ای آرام و مغرور
هميشه همدم باد و تگرگم صدای زخمی ميلاد و مرگم
تنم محکومی شلاق ابراست دلم آبی تر از موجای درياست
يه عمره خواب خورشيدو می بينم که تو آغوش سردم خونه کرده
نگاهم رو به فرداهای زيباست تب رفتن منو ديوونه کرده
اگه فرياد طوفان تو گلومه اگه شب سايه سايه روبرومه
اگه عمری اسير انتظارم
اگه راهی به جز موندن ندارم
منم من ! آخرين اسير اين زمين! که حتی يک نفس ويرون نميشم:
تنم زخمی ترين
دلم تنهاترين
ولی با بغض شب هم خونه ميشم...!
هنوزم چشم به راه يک نسيمم تا دستاشو توی دستام بگيرم
هنوزم عاشق بارون و دريام نمی ترسم اگه....
عاشق بميرم....!!!!!
مدادم رو در آوردم و روی شب نوشتم:
ستاره برای تو و
چیزهای دیگری هم برای خودم...
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
و زير سايه آن « بانيان » سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،
و تنها،
و سر به زير،
و سخت.
سکوت ...
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
وشگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
چرا ...؟!
چرا بلبل هميشه نغمه خوان است چرا بر برگ شبنم می نشيند
چرا آلاله های باغ سرخند؟ چرا بر روی گل غم می نشيند
چرا باران هميشه قطره قطره ست چرا در خانه ها دريا نداريم
چرا در باغچه يا توی گلدان گلی يا برگی از رويا نداريم؟
چرا پروانه ها معنای عشقند چرا جغدان هميشه اشکبارند
چرا مردم همانند کبوتر درون خانه ها جغدی ندارند
چرا در هر کتابی آسمان ها هميشه آبی و خوشرنگ هستند
چرا هيچ آسمانی رنگ غم نيست چرا مردم خدا را می پرستند؟
چرا ما عاشق باد صباييم؟ چرا يک بار با طوفان نباشيم...
چرا در هر زمان در فکر دريا چرا يکبار با باران نباشيم؟
چرا گلزلرها شاداب و سبزند چرا قلب بيابان لاله گون است؟
چرا دستان برکه پاک و نيلی ست چرا چشم شقايق رنگ خون است
چرا لب های مردم نيمه خشک است؟ چرا لبخند در آن جا ندارد؟
چرا توی قفس ها مان قناريست؟؟ چرا هيچ آدمی درنا ندارد؟
چرا بالاتر از احساس عشق است؟ چرا تصوير از آيينه پيداست؟
چرا نيلوفران پيک بهارند؟ چرا احساس در دلها شکوفاست
اگر چه اين بيان آرزو بود ولی آخر چرا زيبا نباشيم؟؟؟
چرا يک بار چون بال پرستو چرا يک بار چون دريا نباشيم؟؟
(به ياد دوران بچگی که هنوز او بود. هنوز هم هست. هنوز هم می خندد. هنوز هم می گريد. اما اکنون جا ييست... که من غبطه اش را می خورم. آدمها تو رو به خدا اينقدر بی انصاف نباشيد. اينقدر پست نباشيد. به فکر ديگران بودن هم زيباست. بياييد تجربه اش کنيم. تا دير نشده....
یادگار دوست
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست زعالم کم باد
دیدی که مراهیچ کسی یاد نکرد
جزغم که هزارآفرین بر غم باد
درعشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمارغمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را براو گزیده می باید کرد
وزچاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کارمرا به دیده می باید کرد
آبی کزاین دیده چو خون می ریزد
خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست ورسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه هرچیز خوریم
چون مست شدیم هرچه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم درغم بسیارافتاد
بسیار فتاده بود اندرغم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
مارا سرتازیانه ای بس باشد
ما کارو دکان و پیشه را سوخته ایم
شعروغزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم.
( مولانا )
باز هم ابجی ...
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند
راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که در جاست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان بخدا آخر دنياست بخند
حرفهای يک ابجی به ...
كاش در دهكده عشق فراواني بود، توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم، مختصر بود ولي صادق و پنهاني بود
كاش به حرمت دل هاي مسافر هر شب روي شفافترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد، قرض مي داد به ما هر چي پريشاني بود
وقتي آدم ميميره :آزاد ميشه آزاده ازاد.........ديگه نه از عشق خبري هست نه از غم نه از پول........ديگه حتي مريض نميشي كه كسي نياد عيادتت.........ديگه غصه هم نداري كه بري يه گوشه زانو هاتو از تنهايي بغل كني......ديگه عاشقه كسي نمي شي كه عاشقت نباشه......... ديگه به كسي راست نميگي كه بهت دروغ بگه.........ديگه دلت هم واسه هيچ كس تنگ نميشه....... ديگه غرورم نداري كه اگه يه كسي بهت توهين كرد ناراحت بشي........ ديگه حتي نمي توني به اونايي كه دوسشون داري بگي دوستت دارم
گفت...
قناری گفت: کُرهی ما کُرهی قفسها با ميلههای زرين و چينهدان چيني.
ماهي سُرخ، سفرهی هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
متبلور ميشود.
کرکس گفت: سيارهی من سيارهی بيهمتايي که در آن
مرگ
مائده ميآفريند.
کوسه گفت: زمين، سفرهی برکتخيز، اقيانوسها.
انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت و آستيناش از اشک تَر بود.
هواي گريه با من
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

